سيد محمد باقر برقعى
2209
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فيض عام خوبرويان گرچه بسيارند يار ما يكيست * آرى ، اندر هر زمانى انجمنآرا يكيست من گر از خاصان نيم شادم ز فيض عام او * چونكه پيش تابش خور ، گلبن و خارا يكيست كوش تا دامان بينايى به چنگ افتد تو را * كز ميان صد هزاران راهرو ، بينا يكيست من بر آنم سالك از اوّل قدم با او بود * قطره چون و اصل به دريا گشت با دريا يكيست بر كمال خود بيفزا هرچه عمرت شد فزون * هست مغبون آنكه را امروز با فردا يكيست تا كدامين قالب از او فيض گيرد بيشتر * ور نه اندر جسم روح كودن و دانا يكيست كس چو من در عين هستى كى خبير از نيستىست * در ميان چند حرف اى دوست حرف لا يكيست اى فغان كامروز در نزد سبكمغزان شهر * نثر پوچ واهى و منظومهء شيوا يكيست اين جواب آن غزل « صابر » كه ذوقى خوش سرود * پيش ابر رحمت حق كوه با صحرا يكيست آيينهدار ديشب مه من ، انجمنآراى كه بودى ؟ * خلقى به تو مجنون و تو ليلاى كه بودى ؟ بر دامن وصلت مه من دست كه آويخت ؟ * در گلشن عشرت گل رعناى كه بودى ؟ آگه چو طبيب از دل بيمار كه گشتى ؟ * در تسليت خاطر شيداى كه بودى ؟ من اشكفشان بودمت از غم ، تو نگفتى * زان زلف دوتا سلسلهء پاى كه بودى ؟ « صابر » بود امروز دلت خرّم و روشن * دوش آيينهدار رخ زيباى كه بودى ؟